تمام سپاس من ؛ از کسی است که به من نیاز ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ .... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﮑﺮﺩ ...


 

الــــهی دختـــرم ، یادت  همیشــه

به شکل جنگل و  همچون یه بیشه

همیشه سبز و خرم ، شـاد  باشه

بمـــاند در دلــــم زنـــده همیشـــه



بــــرای  روز میلادت ،  عــــــــزیزم

خریدم چهـل چراغی ریشه ریشه

کشیــدم  در تمـــــــام آسمــــانها

به شکل ، نقطه چینــی از اتیشه

 

نظرکن برسیاهی، شب که میشه

ببین یادت همیشه چون نقوشــی

می پاشه بر سیاهــی نقطه نقطه

سراســـراسمـان، نقاشـی میشه

 

عـــــــزیزم گوهـــــر یادت همیشــه

در این سینه که چون  ائینه  صافه

چنان  اتشفشانـــــی در کــــویری

به شکل عاشقـی پاشیـده میشه

 

تو در راه سعــــادت ، گـــیر پیشــه

منـــم  با قـــــــدرت  پروردگـــــــارم

پناهت می دهــــم بر آن یگــــــــانه

که زنده باشـــی و سالـم همیشه

 

بـــــرایت  ، ارزوهــــــای  زیـــــــادی

تلنبــــور کــرده ام  بـر  ایـن   جبینم

خداوندا  بســــاز ، ابزار  هستـــــی

همان  میشه، که غیر از آن نمیشه

 

محمود م

نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 13:28  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 

شب عشـق از غـزل عشــق  بـرون  آمــده  است  

دگر آن  قصه ی مجنون پی لیلی، فراموشش  کن

 

آن همه داد و فغان از غـــم هجـــران  گنـه  است  

رفته و گم شده  در کوی و بیابان، فراموشش کن

 

دل  ببــــریــده  لیلــی  بـه  هــــزاران  سفـراست  

دل بریدی  تو از آن یــارگران جان، فراموشش کن

 

تـو  تـرّحــم   کــن  و بگــذر بــو صــا لش  ازلــی   

نگریزی  تـو  از  آن  قلب  گرفتار، فراموشش کن

 

آن  کــه   در  وادی عشقــی  بـدهــد عمــری  را 

نــه  دگـر بــاز ستانــد ابــدی وار، فراموشش کن

 

خــرده  در جهل  مرکب  ز جــوانــی  و  بــه  جهل

تــو  مگیــر آنچــه گــذشت است ، فراموشش کن

 

بـاری  از عمــرگــران  آنچـه بمانــده است کمکی 

بـه سفیدی محاسن نظـری کن و فراموشش کن

 

تــو  مپــرداز بها ی  عشــــق  پیــری  بـــه  گـــران 

کـه  در ایـــن وادی ســرابیست ، فـراموشش کـن

 

 

محمود-م

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 11:39  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

/**/

باز کن پنجره ها

باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن اقاقی ها را،
گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید،
نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه ی تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد.
خاک، جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را ...
و بهاران را باور کن!
باز کن پنجره ها را ...

نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 10:46  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

تنهائی


لحظه های سخته تنها ماندنم  

با تو یك دنیا قشنگی می شود

با تو حتی خوابهای تلخ من

یك بغل رویای رنگی می شود

هیچ می دانی دلم این روزها

بی تو دائم بی قراری می كند؟

عصر بغض آلود و سرد جمعه ها

در فراقت سخت زاری می كند؟

نامه های هر شبم را خوانده ای؟

نامه ای از لحظه های انتظار

از میان كوچه های تنگ دل

نامه ای از باغ سیب بی بهار

آسمان هم باز باریدن گرفت

می نوازد چنگ باران را خدا

بوی خوب خاك و عطر یاد تو

می كشد تا شهر رویایت مرا

كاش در این لحظه های تلخ درد

شانه هایت تكیه گاه گریه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه های كهنه اش را می ربود  

چشمهای خیس من در یك امید

قلب من در آرزوی وصل توست

سوخت باغ هستی ام در این خزان

خوب می دانم بهاران فصل توست

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 12:13  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

راهیان کور

 

تو ایا بلبلی را دیده ای مستانه می خواند کناره برکه ای تنها؟

تو ایا ماه را پرسیدای ، چرا همواره می تابد شبانگاهان ، به دشت و کوه و صحراها؟

تو خورشید را دیدی ، چگونه مهرمی ورزد ، به این گسترده وادی ، یکه و تنها؟

تو می دانی چرا باد با خود می برد ، ابری پر از باران ، برای سرزمینی تشنه از گرما؟

تو پرسیدی چرا؟ این صخره ها و کوهها بشکفته چون خاری میان قلب این صحرا؟

تو ایا در شبانگاهی تماشا کرده ای ، این چهلچراق بی نظیراز بی نهایت روشنائی را؟

تواقیانوس و دریا را نوردیدی؟ تو ایا هیچ می دانی شکوه این حیات زیر ابی را؟

تو بر پرواز سنجاقک نظر کردی؟ تو ایا دیده ای زنبورسربازی ، برای شهد گلزاری، چگونه می ستیزد سخت و بی پروا؟

تو موری را نظر کردی چگونه خانه می سازد؟ چگونه دانه ها را توشه می سازد برای فصل سرماها؟

تو بر نقاش پائیزی نظر کردی؟ هنرمند طبیعت را ، تو دیدی باهزاران رنگ پر معنا؟

تو ایا دیده ای ، آن دو دریای عجیب ، در نمی ریزد به یکدیگر، یکی شور است و دیگر کم چگالی یا گوارا را؟

تو می دانی که ای انسان ، که این خالق ، فقط بحر تو بر پا کرد هستی را؟

تو ایا لحظه ای بر این تفکر کرده ای ، یا که در خوابی و می جوئی شتابان ، راه پستی را؟

 

محمود- م

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 10:49  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)



شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

زنده یاد سهراب سپهری
 

نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 11:48  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

تو نگارم

 

دیگه  از   پیشم  نرو  بهار  من

تـــــو  تبلور   تمـوم   مـــوندنی

 

دیگه  آوازی  نخوان  نگار   من

تــــو   نهایت  تـموم  خـوندنی

 

دیگه  حرفی ندارم  برات  بگم

تــــو  صداقت  تمام   بــودنی

 

تــو  برام   دعای  یک  عبادتی

تــــو  سر  آغـاز  تمـوم خلقتی

 

شب تاریک و همه سیاهی ها

تو یه  ناجی ، برای  شـفاعتی

 

تــــو  یـه  پرواز  برای  پـریدنـی

تو  یـه رازی  که پر از شنیدنـی

 

تو یه خوابی پر تعبیرهای  خوب

تو یه  آهی که  پر از کشید نی

 

تو یه افسانه  یه  اسطوره  پاک

تو سر انجامه  رسیدن  به منی

 

نظری  کن  تا  صدا  تــو  بشنوم

تولیاقت یه شعرم واسه ی شنیدنی


محمود-م


نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 11:56  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیاید راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

پیدا شوی در او

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

با او بگویی:

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

برایت آرزو دارم

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بگیرد آن زبانت

دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن....

نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:16  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

آرزوها یم

 

آرزویم این بود

که دوباره ، سفر زاغ سیاه پائیز

بار دیگر بر سر خانه ی ما ، دیده شود

رنگ پائیز همان رنگ من است

نغمه و ضمضمه های دم صبح

ساز آهنگ من است

آرزویم این بود

که دوباره به زمان برگردم

تا ببینم سفر قاصدکان

تا ببینم پر پرواز همه شاپرکان

رنگ پائیز پر از رنگ من است

زرد و نارنجی و سبز

می طراود همه از نقش زمین

آرزویم این بود

تا ببینم جوئی ، هم چو عمرم جاری

مملو از پونه و گلهای سفید

مملو از عطر نسیم

 نغمه های یا کریم

آرزویم این بود

عید نوروز رسد ، چون  دیرین

بر سر سفره یک هفت سینی

دور کرسی بنشینیم دوباره شاید

بنوازیم به دست ، بر سینی

همه خوش باشیم واکنده ز عشق

ذهن را دور کنیم

زغم و کینه و دلواپسی و بد بینی

آرزویم این بود

تا بگوید شاید ، قصه ای از نوروز

مادر پیر و بزرگم هر روز

تا دوباره سر حوضی بنشینیم سر ریز

تا ببینیم همه ی لطف خدا

همهچو یک آینه ای روح انگیز

بنگریم بر سر فواری آن با امید

و همه  اطرافش

مملو از ماهی و شمدانی و گلهای سفید

آرزویم این بود

آرزویم این بود...


محمود-م

نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:55  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

 

رویای بی فرجام

 

در آن  شبهای سرد ، تا صبح  پائیز

برای چشـم خـود  ، خوابی نـوشتم

ستـاره  بــود   شب ، طـاق  اتاقـم

چو نور روشنی ، همچون سرشتم

هوای  ابـی ، ایـن  سـرزمین  بــود

که ما را  تا خیال  صبح ، کشاندم

بــرای  پنجــره های ، پـــر از  قـاب

همان  طعم سیاهی را ، چشاندم

صــدائی ، از طلــوع  یک سپیــده

درون ، قلب  پــر  دردم   شنیــدم

و شاید هم ، چـو یک بـاز شکاری

بــر ایــن  دشت ، غمالوده  پریدم

منـم  پـایـان  یک ، اسطوره  سـبز

که درهفت آسمانها هم ، صدا کرد

در اندوه  و غــم ، عشق  سپیدی

تمام  خاطــرم  را ، جـا به جـا کرد

نفهمیــدم   نـــواهـا ، از کجـا  بـود

و  شاید هم  نویــد ، یک  صدا بود

که  آرام  نام من را ، فال می کرد

دوباره  ، در ســراب  یک  سیاهی

سپیده ، راه خود  را  باز  می کرد

به  یک بـاره ، پـریـدم  از طلوعی

ز  یک خواب گرانِ  و  پــر غـروری

خــدا را  یـاد می کــردم ، ز  دردم

همان  دلـدار ، در شبهای سـردم

که ما را ، تا سپیده  همرهی کن

در  این کولاک  ســرد و بر گریزان

به   فرجام  سپیـدی ، رهبری کن

 

محمود-م


نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:14  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 زانو  زده ام ، به راه تو  بیمارم

شبها به سحر، نگار من بیدارم

هر چند مرا اجرتی و  مزد نبود

با چشم  ترم  منتظره  دیدارم


محمود-م


نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

غم واژه تنهائی

 

می دونم  من ، که  بیزاری ، از  این شبهای  بیداری

نشسته با  دو چشم  خیس ، برای عشق می باری

 

اگر  چشمات  پر  از  اشکِ ، در  این  دنیای  وارونت

کی  را داری  باهات  باشه، با اون چشم غزل خونت

 

کی با دستای احساسش ، غم چشماتو می شوره

کی  شبها  تا سحر گاهی ، در آغوش  تو  می مونه

 

می دونم  من  که  بیزاری ، از  ایـن  فردای  نامعلوم

از  این عشقهای  پوشالی ، از این  حرفای  نامفهوم

 

در این احساس تنهائی ، ببین دستات  چقدر سرده

کی را  داری  که با  دستاش ، تو  آغوش تو  برگرده

 

برای   بغض   امـروزت  ،  نگاه    کهنه ای   پیداست

کی  با هر حس  دیدارش ، کنار  حس  تو اینجاست

 

هوای  خونه  دلگیره ، عزیز من ، کناره  پنجره  ماتی

ببین از پشت اون  شیشه ، کجا  قلبت را جا  دادی

 

کو اون  لبهای خندونت ،کجاست چشم غزل خونت

چرا  از عشق  می نالی ، تو  با  اون  بغض  آرومت

 

بیا  و از  ورای  عشـق ، ببندش  هـر  دو  چشماتو

بگیر دستامو  تـو  دستات ، تمون کن  بغض اشکاتو

 

محمود- م

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:39  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

ضیافت عاشورا

همان  روزی که  ایزد  داد  حق کرد

حسین  ابن  علی  حج  را  رها   کرد

خداوندان   بنا  بـــر حکمت   خویش

همان گونه که یوسف را به چاه کرد

حسین  را   راهـی   این   نینوا    کرد

امیر ،  قاصد  پی  آن   نامه ها   کرد

که  ناحق  قاصدش را  بی صدا کرد

در این  گردونه ی  خون  و  شهامت

یکی  سر بر  سپر ، جانش  فدا  کرد

رُخ  اهریمنان  را   بـــر  مــلا   کرد

یکی  هــم   در   شبانگاهان   مستور

نــدای   َهل ِمن   او   را   فــدا   کـــرد

یکی  چون  شمر  ضیافت   را  ندیده

چـو خوناشام   شب  عصمت   دریده

ســر   دوردانــه   زهـــرا    بــریـــده

یکی چون حُر ضیافت  یک شب   دید

از آن  باخ   پراز  گل ، خیر خود  چید

یکی   پشتش   به   پشت   انبیاء    بود

یکی هم  چون  عمر  فکرش  ریا  بود

یکی  در خواب  غفلت  تیغ  در  دست

یکی  هم  طفل  معصومی  سر  دست

یکی  چون  آن  الم دار  مشک  بر لب

یکی   هــم   کامجویش   خمر   و  انتر

یکی  چون  ، زینب   کبرا ،  سخن ور

یکی  هـم   چرک   پایش  تا   ابـــد   تر

یکی  در حوض  کوثر  سجده ها  کرد

یکی  هــم  هیمه ی   دوزخ   جدا   کرد

یکی    شیــر    زمین     کـــربلا    شد

یکی  هم   ننگ   این   خاک   خدا   شد

محمود - م

نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:40  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


شقایق

شقایق قصه ی عاشق شدن بود

ندانستم که  خون بر دیده  داری

بـرای   قامت   خـونابه   خـویش

کلافــی  از  منه  سبزینه   داری

به راه  عاشقی سر  بر فلک کن

ببار اشکی که بر آن دیده  داری

بزن  حرفی   برای   این   فراقت

بگو  هر  آنچه  تو در  سینه داری

در این  صحرای  سرخ  بی تامل

رها کن  انچه  تو  از  کینه  داری

هوائــی   شد ،  غبار    روزگارم

ببین  رویم  اگــر  ،  ائینه   داری

شقایق قصه ی درد فراق  است

همان  دردی  که هر ادینه داری

گذر  کردی  از  این  روی  غریبم

غروری  بی  مثل  کبکینه  داری

فراموشت   نکردم ،  در  خیالم

تو هم یادی از این سبزینه داری؟


محمود-م

نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:11  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


نقاش دل

همه  چیز و همه  کس در قلم  دست تو بود

تا  که  بـر  بوم  دلت ، رنگ  رهائی  بکشی

کاش  از خاطــره ام  فصل  بهاری  در  ذهن

گل  و  بوته ، پر  و  بالی  از  قناری  بکشی

نقش بومت همه ازعشق منو خاطره هاست

کاش  در  ذهــن ، مــرا  ابـر  بهاری  بکشی

از  ازل  یــاد  مـرا  زرد  کشیدی ، گــل  من

سعی کن ، شاخه گلی در دل قابی بکشی

رسم نقاش بر این نیست  که اینگونه  کشد

رنگ  مجنون  تو  را ، رنگ  سیاهی  بکشی

تا  ابـد  خاطــره ات  در  دل  مـن  می ماند

این که  انصاف  نبود ، رنگ  جدائی  بکشی


محمود-م

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:0  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

گمگشته

 

ما را جه خوش است زمزمه اسم نگارم

در کوچه و پس کوچه این شهر و دیارم

هر روز که  اسمش  بشنیدم  ز دم  باد

چون قاصدکی گم شده در دود و غبارم

سر گشته و بیچاره ،  پریشان  نگاهش

هـــر  روز  ســر  کـوی  نگارم  ،  نگرانم

ای  باد  مـرا مست  وجود  کم خود کن

اشفته ی  دیدار  به این  وهم  و خیالم

مــن  در طلبش در همه  اغیار  بگشتم

چـون  کینه ی  صیاد   بدونبال  شکارم

تا  کی بنشینم سر  هر کوی  گذر  وای

بر مرکب عشقی که یقین نیست سوارم


محمور-م

نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:22  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)



امشب  از حسرت  رویت ، دگر ارامم  نیست

دلِ افسردام  ارام نگیرد، که دل ارامم  نیست

قلبِ  بشکسته ی  من  طاق  ندارد ، ز فراق

تو  بگو ، دلبر  و  دلداده  و  دلدارم  کیست؟


محمود-م

نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:25  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

تو امدی از مهدی سهیلی

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد
پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
 با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
 تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
 در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد

 

واما جواب من

 

آن شب که من آمدم دری باز نبود

عیش و لعب و دنبکی و ساز  نبود


در  غربت  تو جای  هزاران  پا  بود

اما  چه عجب ؟ دلبری و  ناز  نبود


گنجی که تو از آن سخن میگفتی

با  هلهله  و  شادی  و  اواز  نبود


از  گوشه آسمان سها  را  دیدم

آن چیز که دیده ای منم ، راز نبود


هر چند که تو ،خلوط دل بگذیدی

اما  در دل ، بر دل  ما  باز  نبود


آری  اگـــر  ارزوی  دیدارم   بــود

در اخر من  این  همه  اغاز  نبود


محمود-م

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 13:21  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)


 

عشق 1400

 

عشق یعنی تـرک منـزل درب بــاز

عشق یعنی یک دوچرخه یوخته ناز

عشق یعنی پسته خوردن  توی باغ

عشق یعنی  یـک  پیـــاله  آش  داغ

عشق یعنی خواب رفتن  درکـلاس

عشق یعنی زیر دوش بـا یک لباس

عشق یعنی طــایـرت  پنچــرشـــده

عشق یعنی خانه ات پــر غـم شــده

عشق یعنی دل ربــودن از یـه غـاز

عشق یعنی پختن  نیمــرو  با گــاز

عشق یعنی   سینمـا   در  روشنــی

عشق یعنی یـک  دل  نــابــردنـــی

عشق یعنی یک شتــر خالـی ز بـار

عشق یعنی دل بـریــدن از یــه یـار

عشق یعنی خال کوبی روی چـوب

عشق یعنی بـی خیـالی تــا غـروب

عشق یعنی خــوردن  ابـدوغ خیـار

عشق یعنی دربــرو  از زیــر کـار

عشق یعنی خواب دیدن تا به صبح

عشق یعنی ور پریدن هریـه ربــع

عشق یعنی داد زدن  وقت سکـوت

عشق یعنی مـردم ازاری بـا فــوت

عشق یعنی تخمه خوردن تا صحـر

عشق یعنی با تـو بــودن در بــه در

عشق یعنی  سانــدویـچ   بعـد  نهار

عشق یعنی پــول هـاتـو بردار بیـار

 

محمود-م

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:11  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

بر نگه روزگار

چشم ترم می گریست

آن همه عمری که رفت

گر چه که بی هوده زیست


مرغ سحر ساز کرد

عمر گریز پای شب

بر صفحه دفترم

برگ دگر باز کرد


می گذرد چون شکار

از پی چشمان شیر

آن همه سالی که رفت

چون علفی در کویر


نعمت این روزگار

بر تو ببخشم پگاه

خار شود پیش چشم

دل که ببندی به کاه


لطف خدا را ببین

از شجر روزگار

چشم بصیرت گشا

عمر گران را بچین.


محمود-م

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 1:10  توسط محمود ملکوتی  |  (حق کپی برداری و انتشار آثار محفوظ میباشد)

مطالب قدیمی‌تر