به تو ای بنده خالی ز عناد و ز حسد
به تو می گویم ؛ تو
تو که پرواز کنان در سفری
تو در پیش نگاهت
به ملاقات خدا منتظری
در بلندای بزرگ نظرت
در دعای فرج
و
در دعای سحرت
به تو می گویم ؛ تو
و در آن گردش هفتائی خود چون قمرت
غرق در عالم روحانی و بی خود شدنت
به تو می گویم ؛ تو
و به آن شهر منور مشرف شدنت
غافل از هر چه در این خاک گریبان تو بود
به تو می گویم ؛ تو
که به هنگام مناجات مرا یاد کنی
من جا مانده بسی
محتاجم....
با مــن بگو که کیستی؟ مهری بگـو ماهی بگـو؟
خوابی , خیالی , چیستی؟ اشگی بگو آهی بگو
راندم چو از مهرت سخن ؛ گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ؛ جانا چی می خواهی بگو؟
گیرم نمی گیری دگر؛ ز آشفته عشقت هم خبر
بر حال من گاهی نگر؛ با مـن سخن گاهی بگـو
غمخوار دل , ای مه نهی ؛ از درد من آگه نهی
والله نهی , بالله نهـی ؛ از دردم اگـاهی؟ بگـو
در خلوت من سر زده ؛ یک دم درو ساغر زده
آخر نگوئی سر زده ؛ از من چه کوتاهی بگو؟
مـن عاشـــق تنهائیم ؛ سرگشته ی شیـدائیـم
دیوانه ی رسوائیم ؛ تو هر چه می خواهی بگو!
بر نگه سرد مـن به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه این چشمه ام چه سود خدا را
شبنـم جان مـرا , نــه تـاب نگــاهت
جـز گـل خشکیده ای و بـرق نگاهی
از تــو در ایـن گوشه یـادگار نـدارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غــم قـرار ندارم
این گل زیبا بهای هستی مـن بـود
گر گــل خشکیده ای ز کوی تــو بردم
گوشه ی تنهائیم چه اشکها فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده شرح حال دلم بود
از دل پـر درد خویش با تو چه گویم
جز به تو از سوز عشق با که بنالم
جز ز تــو درمـان درد از کـه بجــویم
من دگر آن نیستم به خویش مخوانم
من گـل خشکیده ام بـه هـیچ نیرزم
عشـق فریبم دهــد کـه مهــر بورزم
مـــرگ نهیبـم زنـد که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفس می کشم ز سینه پـر درد
چشم خدا بین من بروی تـو باز است


در آن شبهای سرد , تا صبح پائیز
برای چشـم خـود ؛خوابی نـوشتم
ستـاره بــود شب , طـاق اتاقـم
چو نور روشنی , همچون سرشتم
هوای ابـی , ایـن سـرزمین بــود
که ما را تا خیال صبح , کشاندم
بــرای پنجــره های , پـــر از قـاب
همان طعم سیاهی را , چشاندم
صــدائی , از طلــوع یک سپیــده
درون , قلب پــر دردم شنیــدم
و شاید هم , چـو یک بـاز شکاری
بــر ایــن دشت , غمالوده پریدم
منـم پـایـان یک , اسطوره سـبز
که درهفت آسمانها هم, صدا کرد
در اندوه و غــم , عشق سپیدی
تمام خاطــرم را , جـا به جـا کرد
نفهمیــدم نـــواهـا , از کجـا بـود
و شاید هم نویــد , یک صدا بود
که آرام نام من را , فال می کرد
دوباره ,در ســراب یک سیاهی
سپیده , راه خود را باز می کرد
به یک بـاره , پـریـدم از طلوعی
ز یک خواب گرانِ , پــر غـروری
خدا را یـاد می کــردم , ز دردم
همان دلـدار , در شبهای سردم
که ما را , تا سپیده همرهی کن
در این کولاک ســرد و برگریزان
به فرجام سپیـدی , رهبری کن
